تبليغاتX
`



نویسنده : حمید ; ساعت 22:23 روز پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

یه وجب خاک مال من - باقی پیشکش شماها ...

 (برای همکلاسیه عزیزم ، شهید اشکان سهرابی-که در درگیریهای بعد از انتخابات ...)

  

اشکان جان ، سلام ! نمی دونم صدامو می شنوی یا نه ؟! نمی دونم "من "رو می بینی یا نه ؟ نمی دونم از خبرهای این روزا با خبری یا نه ، اما می دانم که الآن آسوده ای ... می دانم که الآن هیچ دغده ای نداری ! نه نگرانه درسو دانشگاه و ... ، نه نگران زندگی فردا و آیندت ! ولی 

اشکان عزیزم ؛ این رسمش نبودا دادا ! این رسمش نبود که زیرفشار سنگین زندگی اینجوری شانه خالی کنی !آخ آخ ! معذرت می خوام این چی بود که گفتم ؟ تو که شانه خالی نکردی  ،درواقع این ما بودیم که  زیر پایت را خالی کردیم !ولی به مامانت نگئ تقصیر ماها بود ! آخه غصش خیلی بیشتر می شه ! بیشتر به نارفیقی رفیقات پی می بره ! دادا ، گفتن نداره ، خودت بهتر می دونی حال و روز مامانت چجوریه ! تو که بچه با مرامی ، تو که مامانتو خیلی خیلی دوست داری ، پس انقدر مامانتو چشم انتظار نذار ... ! نکنه ازش خبر نداری ؟ دیدی مامانت چقدر پیرتر شده ؟عکستو گذاشته جلو چشماش صبح تا شب به عکست خیره میشه و گریه می کنه ! دادا ،مثل اینکه  معصومه ابتکار به همراه چند نفر دیگه رفته بودن خونتون ، دلداری مامانت ! می گفت ، خواهرت از اون روز لعنتی تعریف کرده ! می گفت ، خواهر

اشکان گفته که ،اشکان  اون روز از باشگاه اومد و گفت ، مامان خیلی بیرون شلوغه !بعد خواستی از خونه بری بیرون ، مامانت اجازه نداده ، گفتی فردا امتحان دارم می خوام برم جزوه بگیرم ! آخه نامرد ، چرا حرف مامانتو گوش نکردی ؟ ببینم ، واقعا می خواستی جزوه ی امتحان فردا! رو بگیری ؟ جزوشو گرفتی یا خود امتحانو دادی ؟ ولی بیست شدیا داداشی ! واحدشم بالا بود ، معدلتو توپ برد بالا ، طوری که دیگه مدارکتو مامانت اینا اومدن از دانشگاه گرفت بردن ! راستی شنیدم ، آخرین حرفی که به خواهرت زدی ، یه قولی بهش دادی ولی بهش عمل نکردی بی وفا ، خواهرت گفته وقتی می خواستم اشکان  رو از رفتن منع کنم ،  اشکان گفت :

 

"نترس بابا ، قول می دم برگردم ! "

ولی در تقاطع بوستان سعدی و خیابان رودکی (سلسبیل) سه گلوله به سینهٔ اصابت کرد. این خبرو پس از ۲ ساعت دوستات دوستات به خانوادت گفتن و بعدش هم دیگه به خونت  - به اتاقت بر نگشتی !

اشکانم ، تو رفتی و از حال ما خبر نداری، خوش مرام ! تو تابستونو اون بالا خوش گذروندی ولی ما چی ؟ ازش هیچ چیزی نفهمیدیم ، از بس بغضمونو فرو کردیم تو گلو ، از بس جلو اشکامونو گرفتیم ، از بس نامردی دیدیم !می گم یه زحمتی دارم واست دادا ، یه سر برو پیش خدا بهش بگو ، کجاست ؟ چیکار داره می کنه ؟ مگه چیکار کردیم که دیگه صدامونو نمیشنوه ؟ بگو بهش ، قبول زیاد نامردی کردیم در حقش ، بگو درست که سعی کردیم دورش بزنیم ، ولی اینکه دلیل نمیشه قهر کنه با ما ! بهش بگو آخه این کارارو سر اون در نیاریم و سر بنده هاش در بیاریم که ...

اصلا ولش کن دادا ... بی خیال ! اینم میگذره ! باید بگم ما عادت کردیم دیگه .انگاری  قانون دنیا عوض شده،راستش الآن به یک چیز دارم به باور می رسم ، به اون چیزی که دوست داریم برسیم ، نباید برسیم ، چراشم نمی دونم ، فقط نباید زندگیت باب میلت باشه ! شایدم مقصر خودمونیم ، که قدر چیزایی که داریم رو نمی دونیم !!!

دادا شرمنده سرت رو درد اووردم ، دنبال سنگ صبور می گشتم ، تورو پیدا کردم ، بالاخره با هم همکلاسی بودیم دیگه ...

اشکانم ، قربونه قیافه ی معصومت برم ، خیالی نیست ، تورو از ما گرفتن بی خیال ... اشکال نداره ...اشکان که کم نیست ، اصلا بذار بگم :

 

 

گیرم که در باورتان  به خاک نشسته اید و ساقه های حوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است- با ریشه چه می کنید؟ 

اشکان - فراموشت نمی کنیم

 

 پي نوشت ۱:براي شادي روح اشکان و مادربزرگم ۲ تا صلوات در حد ۵ ثانيه بفرستيد

 پي نوشت ۲:اين شعر رو خيلي دوست دارم براي تو به ياد اشکان:

آسوده دلان را غم شوريده سران نيست

اين طايفه را غصه و رنج دگران نيست

همسفران باري اگر هست ببنديم

اين ملک اقامت گه ما رهگزران نيست

پي  نوشت ۳:دکتر شریتی : در عجبم از مردمی خود زیر شلاق ظلم و ستم زتدگی می کنند و برای حسین و زهرایی گریه می کنند که آزادانه می زیستند

 

پي نوشت ۳:قالب وبلاگم کوچیک بود - عوضش کردم

نویسنده : حمیدرضا داودی





نویسنده : حمید ; ساعت 1:45 روز دوشنبه نهم شهریور 1388

امروز یاد قیصر امین پور افتادم . اگر قبرش در تهران یا کرج بود ، بی شک می رفتم سراغش . به جای اون رفتم سر پاتوق همیشگی ام، جایی که وقتی دلتنگم می روم ، سر قبر شاملو !!! یک جزوه از قیصر دارم ، شعرهایی که سروده را در داخل آن کپی کردهام. آن را هم با خودم بردم. نشستم بالای سر شاملو و شعر قیصر امین پور را خواندم... تل رسیدم به این شعر :(خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم.گفتم تو هم بخونی بعد نیست) 

دردهای من

جامه نیستند

تا زتن درآورم

«جامه و چکامه» نیستند

تا به «رشته‌ی سخن» درآورم

نعره نیستند

تا ز «نای جان» برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد  ، مردم زمانه است

مردمی که چین پوستین‌شان

مردمی که رنگ روی آستین‌شان

مردمی که نام‌های‌شان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌های‌شان

درد می‌کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم

درد می‌کند

 

انحنای روح من

شانه‌های خسته‌ی غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است.


پی‌نوشت۱: هیچ‌کسی  به غیر ناسزا گفتن ،  تو را هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد.

پی نوشت۲:از عکس گرفتن لذت می برم . و نمایش دادن آن .عکسهایی جدید گرفتم از خودم.دوس داشتی ببینیش ، بر روی ادامه ی مطلب کلیک کن.

پی نوشت۳: برای شادی روح قیصر امین پور و مادر بزرگم ، دو تا صلوات نا قابل در حد ۵ ثانیه بفرست





نویسنده : حمید ; ساعت 19:29 روز یکشنبه یکم شهریور 1388

سلام مادر بزرگ عزیزم . چقدر دلم برات تنگ شده ، ببوب نازنینم.همین الآن که دارم این نامه رو واست می نویسم ، اشک گوشه ی چشام جمع شده ، اونم واسه دلتنگی توست!ببوب جونم دلم از دست همه خونه ! تو رفتی این روزهای مردم رو نمی بینی . چه مردمی ، شدند ، چجوری با هم برخورد می کنن.دیگه کاری به کار هم ندارن ، اگرم با کار همدیگه کار داشته باشن ، زیر آب زنیه ، نه کمک ، نه همدردی. ببوب جونم ، چیزی به نام رفاقت و مرام دیگه وجود نداره ! هرکی به فکر خودشه ، به فکر اینه که چگونه خودشو برتر از تو جلوه بده !

دیگه کمک کردن معنی نداره . به خاطر اینکه به یه نیازمندی کمک می کنی ، به آدم تیکه میندازن ! حالا اینجاست که باید خوند : عجب رسمیه ، رسم زمونه ...

ببوب جونم ، چی بگم ، از کجاش بگم ؟ ، اصلا انقدر زیاده که نمیدونم از چی بگم ؟ از کسی بگم که جای مهر رو پیشونیش چسبیده و ناموستو چپ چپ از بالا تا پایین برانداز می کنه ، یا از تسبیح به دستی بگم که نیم وجب محاسن ! گذاشته و از خاطراتش که انداختن ماشینش به یه نفر بود تعریف می کنه ؟ یا از توهین هایی که بهمون می شه به همه دلیل و هیچ دلیل !

ببوب جونم ، دلم خونه ، تو رفتی اون بالا تو آسمونا ، ما همین پایین پایینا موندیم ! ببوب جونم ملاک آدما همه چیز هست جز انسانیت! یادته بهم میگفتی : "حمید جان ، اینو بدون هرچی که باشی ، هر کی که باشی ، انسانیته که باعث میشه مردم تنهات نذارن؟" ، ببوب جونم ، به خدا به خاطر انسانیت تنهام گذاشتن، به خدا به خاطر انسانیت ...

یادته می گفتی اگه یه رو باشی ، تو زندگیت خیر می بینی ؟ هیچ وقت پشیمون نمیشی؟ الآن پشیمونم که چرا تا الآن یکرو زندگی کردم !

ببوب جونم من خیلی از این دنیای نکبت گفتم ، حالا می خوام تو بیای تو خوابم بگی .بذار بهت بگم بی معرفت ! چون هر دفعه که ازت خواستم بیای تو خوابم نیومدی ، ولی این دفعه جان هرکی دوسش داری بیا ، بیا بهم بگو،اونجا راحتی؟آزادی یا مثل بغض من حبس شدی تو یه گله جا ؟ بیا بگو که اون دنیا چطوریه؟ بگو تو اون دنیا هم مردم نیش و کنایه می زنن ؟ تواون دنیا قدر انسانیت رو میدونن ؟ یکرنگی ارزش داره ؟اونجا آیا بی عدالتی میشه؟اگه میشه ، جواب اعتراضش چیه ؟بگو اونجا هم کسی برای عشق ! تنها میمونه ، یا نه، همه دلهای دریایی خشکه خشک شده ؟بیا بگو اونجا ارزش چیه ؟ ملاک برتری آدمها چی؟راستی ، بیا از خدا بگو . بگو خدا چه شکلیه ؟ اصلا ازش بپرس هنوزم مارو یادشه ؟ سلام مارو بهش برسون بگو نکنه ، کلا مارو یادش رفته ؟ بهش بگو مارو که خوب میشناسی ، از اولش اینجوری نبودیم.از اولش انقدر با هم فاصله نداشتیم . بهش بگو بین همه ی ما و اون ، دو ، سه نفر با کاراشون فاصله انداختن ، بگو نبخشتشون!

ببوب جونم ، حالا اون اشکی که گوشه ی چشمام بود ، افتاده رو صورتم ، ببوب ، تو رفتی راحت شدی ، ما موندیم و دنیای جدید و خاطراتی که با تو داشتیم!دنیا قانونش عوض شده . دستها نمک نداره ! نامردی زیاد شده .معرفت و مرام ، ببوب معنی نداره . ببوب قانون جدیده این دنیا اینه : می سوزونتت ، می سوزونتت ، خاکسترتو می ده به باد ولی یه قانون بهتری هم داره اونم اینه که :

بالاخره منو به تو می رسونه

 

پ.ن : امروز یکی از دوستای قدیمیم ، بهم یک لاک پشت آبزی کادو داد. من دو تا آکواروم دارم یکی تقیبا ۲متر یکی ۷۰سانت . انداختمش تو ۷۰سانتیه . شنا کردنش اند خندس!!

نویسنده : حمیدرضا داودی

 





نویسنده : حمید ; ساعت 0:13 روز شنبه سی و یکم مرداد 1388

امروز که جمعه باشه ، از همه جمعه ها نکبتی تر بود ! غمگین بودم ، جوری که خیلی وقت بود بهم این حالت دتس نداده بود.کمی درس خوندم ، مسخره بود ، رفتم نت گردی ، شعر و داستان کوتاه!دانلود آهنگهای غمگین.وقتی ناراحتم آهنگک غمگین بیشتر از هر چیزی واسم لذت بخشه . آدم خانه به دوش ستار و دانلود کردم و چندتا از کلیپ های ، دریا دادور.انصافا دو تاشونم چیزایی بودن که دوست داشتم ، تو اون (این) ، وضعیت گوش بدم!دنباله یکی می گشتم باش صحبت کنم ، درد دل کنم ولی کسی نبود جز یکنفر ! خواستم باهاش دردو دل کنم ، بهش اس ام اس دادم ، اما نشد که بشه ... کل غمهامو ریختم تو دلم!هم دوست داشتم برای یکی تعریف کنم ، از همه چیز ، هم دلم می خواست همه چیز تو دل خودم بمونه...

کلا تابستون امسال تا الآنش خیلی باب میلم نبود.بیشتر از اینکه (با دلیل) ، شاد باشم ، بی دلیل ناراحت بودم و افســــرده !  این روزها هم بد تر.راستش داره کم کم یادم میره هدفم از زندگی چی بوده یا چی هست؟ چشمم زدن! شک ندارم...

اون وقتها که داداشم ایران بود ، خیلی باهاش درد دل نمی کردما ، ولی الآن که رفته ، می بینم غیر مستقیم ازش کمک می خواستم و کمک می گرفتم . راستش با اینکه اطرافم این همه آدم خوب هست ، خواهرم و خونوادم ، ولی دلم می خواد یکنفری باشه که بهش اعتماد کنم.همینجوری که اینجا دارم بدون فکر کردن می نویسم ، می خوام اینجوری باشه ، بدون فکر کردن باهاش صحبت کنم.امروز رفتم پیش امید ، می گفت : "دنیا قانون مزخرفی داره!وقتی داره اصلی ترین مشکلت حل میشه ، وقتی که دیگه آخراشه که کامل حل شه ، یه اتفاق خوشایندی میوفته ، که باعث میشه یادت بره که یه کوچولو از مشکلت که داشته حل میشده ، مونده ! کلا فراموشش می کنی ،بعد می فهمی که یادت رفته بود اونو تا آخر تمومش کنی ، اما چه فایده؟چون اون مشکله بازم اندازه ی اولش بزرگ شده و راه جدید باید واسش پیدا کنی"!

حرفاش معمولا حقه ! من که زیادحرف می زنم و راحت و خوب سخنرانی می کنم ، همیشه بعد از اینکه با امید صحبت جدی می کنم ،تا چند ساعت صحبتاش تو مخم یاد آوری می شه و از صحبتاش استفاده می کنم. 

همیشه از اینکه ایرانی بودم ، خوشحال نبودم ، ولی همیشه وقتی از ایران صحبت می شده ، بدنم مور مور می شده ، نمی دونم چرا!اینوگفتم تا بگم با اینکه "ایران " رو خیلی دوست دارم ، ولی ای کاش ایرانی نبودم.اما حالا که هستم خیلی دوسش دارم.خیلی از مشکلاتم به خاطر ایرانی بودنمه!شاید دارم چرت می گم ولی عادت دارم تو اینجور موقع ها فهرچی دستم تایپ کنه پاکش نکنم!تو هم گیر نده...این نوشته ها آشفتس ،چون روان پریشم!حتی شعر خوندن که بهم اینجور مواقع حال میداد و منو می برد تو یه فاز دیگه ، بهم فاز نمی ده !دلم مادر بزرگمو می خواد. کاش بود.کاش زنده بود (یه صلوات شادی روحش...)

امروز که داشتم کتاب شعر مهدی سهیلی رو می خوندم  ، یه شعری اومد که سریع نوشتمش ، نمیدونم شاید فال بوده باشه:

ز مردم دل بگردان ، با خدا کن

خدارا وقت تنهایی صدا کن

در آن حالت که اشکت می چکد ، گرم

غنیمت دان و یاران را دعا کن

 

نویسنده : حمیدرضا داودی

 





نویسنده : حمید ; ساعت 14:18 روز جمعه سی ام مرداد 1388

شعر بسیار زیبای "تو مال من نبودی" ، این شعر بسیار زیبا رو "کیانا"ی عزیز گفته ، که با اجازه ی خودش تو وبلاگم می ذارم. (این اولین باریه که غیر از دست نوشته های خودم مطلبی رو قرار می دم)

تو مال من نبودی ولی من از اولین دیدار به داشتنت فکر کردم .

تو مال من نبودی ولی من با تو عشق رو شناختم.

تو مال من نبودی ولی من با سرسختی وارد زندگیت شدم ... شاید تنها به عنوان یک دوست!!!!

تو مال من نبودی ولی من در تمامی ماجراهای عاشقانت همراهت بودم ... شاید به عنوان یک راهنما!!!!

تو مال من نبودی ولی من به خاطرت خیلی چیزا رو تحمل کردم.

تو مال من نبودی ولی من با هر کسی هم که بودم بازم با رویای داشتنت زندگی می کردم.

تو مال من نبودی ولی من به خاطر فراموش کردنت هم که شده نتونستم مال کس دیگه ای بشم.

تو مال من نبودی ولی من همیشه برای با تو بودن دنبال بهانه بودم.

تو مال من نبودی ولی من با حرکاتم همیشه می گفتم "دوستت دارم".

تو مال من نبودی ولی من از ته دل می خواستم که مال تو باشم.

****

تو مال من نبودی ولی بالاخره من برات مهم شدم.

تو مال من نبودی ولی بالاخره من روز به روز توی ذهنت پر رنگ تر می شدم .

تو مال من نبودی ولی بالاخره منو دیدی ... حتی بالاتر از بک دوست معمولی!!!

تو مال من نبودی ولی بالاخره توی ماجراهای عاشقانه ام همراهم شدی ... حتی بالاتر از یک زاهنما!!!

تو مال من نبودی ولی بالاخره به خاطر من خیلی چیزا رو تحمل کردی.

تو مال من نبودی ولی بالاخره بدون اینکه با کسی باشی به داشتنم فکر می کردی.

تو مال من نبودی ولی بالاخره حتی به خاطر فراموش کردن منم حاضر نشدی مال کس دیگه ای باشی.

تو مال من نبودی ولی بالاخره برای بودن باهام دنبال بهانه گشتی.

تو مال من نبودی ولی بالاخره گفتی "دوستت دارم".

تو مال من نبودی ولی بالاخره خواستی که مال من بشی.

تو مال من بودی ولی این دفعه من مال تو نبودم!!!!!

شاعر : کیانا شیردل